|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 * توسط رهـا
مهربانم نمي دانم چه بگويم ،چه بگويم از زماني كه نيستي و نبودنت برايم عذاب آور است. دوست دارم در كنارم باشي و بودنت را از اعماق وجودم حس كنم ، دوست دارم برايت بمانم تا هر زماني كه تو بخواهي .... مي خواهم برايت گل گلداني باشم كه با گفتن حرفهايت و سوز دلت اين گل را آبياري كني دوست دارم حقيقت زندگيت باشم و ويرانه هاي دلت را به كاخي رويايي تبديل سازم و خود ويرانگر روياهاي پوچ و بي ارزشت باشم....... من با هر تار و پودم عاشقانه تو را مي جويم و با گرمي نفسهايم به تو مي گويم كه اي نازنينم دوستت دارم پس بيا و قلبم را بشكاف و محبت بي دريغ مرا از آن خود كن چرا كه محبت من پاك و بي آلايش است سكان غم و تنهایی را رها كن و در كنارم پهلو بگير تا بتواني از جزيره ي سبز و پر طراوت عشق من لذت ببري ....كوله بار سرد و طاقت فرساي خود را بدست زمستان سهمگين بسپار و به سوي بهار پر گل و با طراوت من كوچ كن تاريكي قلبت را با نور تند عشقم آفتابي خواهم كرد .. جاده ها ي نا اميدي را برايت پاك خواهم كرد و جوي خشكيده ي قلبت را از شراب ناب عشق جاري خواهم ساخت خدايا ،مي خواهم كه خود نيز فاتح اين قلب يخي باشم و آن را از تيرگيها رها سازم مي خواهم كه نگاه خسته اش را خريدار باشم و دل شكسته اش را مرهمي.... پس اي خداي مهربان مرا در اين راه ياري ده و به من نيرويي ده كه او را از مردابهاي سرد و خاموش دور سازم بهترینم هميشه دوستت خواهم داشت + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 * توسط رهـا *
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 * توسط رهـا
آخرین پست سپاس از شما عزیزانم که در این مدت همراه و همدم من بودید هر آمدنی رفتنی دارد و زمان رفتن من هم فرا رسید شاید دوباره روزی برگشتم اگر تو این مدت نتونستم محبتهای بی دریغ شما عزیزانم را پاسخگو باشم منو ببخشید .هرگز فراموشتون نخواهم کرد امیدوارم که به زودی نزد شما مهربانان برگردم. برج های عشق وای از آن روزی که لحظه ها در خواب باشند باز هم غروب شد و زمان گرفتگی دلها دسته ایی از پرستو ها کوچ کردند و رفتند زمین از غم بزرگ دل در خود می گرید خلوت دیرینه ی روزهای زیبا به سردی می نشیند کوهساران بلند و مغرور باز سر به زیر می افکنند رودخانه های خروشان باز به خواب می روند وای به روزی که برج های عشق به یکباره فرو ریزند و خاموش شوند بار غربت و جدایی بر روی شانه ی همگان می نشیند لب خشکیده ی خاک تشنه ی قطره آبی از ایمان است صخره ی سخت چشم براه نسیمی از باد است صبح زیبا و با طراوت راه تاریکی در پیش رو دارد سر نوشت آغشته به خاکستری سرد می شود بغض کرده است زمانه٬ضجه می زند مهر و محبت را آسمان تکیده و داغدار ٬فریاد می زند عشق و صداقت را عرش غریبانه می نگرد شعله شعله سکوت دل را آلودگیها بس است بیایید شسته شویم از ناپاکی ها بپاشیم هزار بار دانه های عشق را به روی ناسپا سي ها
خــــــــدا نـــــــگــهدار........ رهـــــا پـــــايـــيـــزان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 * توسط رهـا *
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 * توسط رهـا
ســـــايــه حــــــــــق......... ســــــــلام عــشـــــــق ســـــرمـــســتي بـــــهــار....... ســــکـوت دعــــــا ســـــــرور جـــــاودانــه
نـــــــــــــــوروز
بر همه ي شما عزيزانم كه طي اين يك سال همراه اين كلبه ي عاشقانه بوديد مبارك باد
حلول سال ۱۳۸۷ بر همه ی همراهانم
مبارک
اميدوارم كه سالي سرشار از موفقيت وشادكامي داشته باشين در پناه حق تا سال آينده + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 * توسط رهـا *
تو را صدا مي زنم..... نازنينم تو را صدا مي زنم تو اي يار هميشگي ...تو اي نگاه غمگين ترانه هاي غمناكت را مي شنوم پس تو را مي خوانم عزيز مهربانم غمهايت را بر شانه ي رها فرو ريز مگذار كه آنها شيشه هاي دلت را دودي كنند نگاه آبيت را به سوي من روانه كن درخت كوچك محبت رها را در قلبت بكار و ميان تاريكي شبهاي دلت مرا صدا بزن سكوتت را بشكن و خود را از تنهايي و غم جدا كن نمي دانم كه دلت خواهان چيست و در دل پاكت چه مي گذرد !! اما با ضربه هاي دوستي در خانه ي كوچك مرا بزن جاي تو در اين خانه دل هميشه خاليست قلب خود را از تنفسهاي زهر آلود تهي كن بيهودگي را بكاه و بر سينه ي سيه دل سر مگذار همچو باراني ببار و خود را سبك و خالي كن مگذار كه خورشيد دلت براي هميشه سرد باقي بماند رهـــا عاشقانه و بي صبرانه در انتظار ريزش اين باران است + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 * توسط رهـا *
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 * توسط رهـا
گویی که نسیم داغ و آتشین تو این دل دیوانه ی مرا زیرو رو میکند گویی که از دوردستها مرا به سوی خود می خواند و آرام در گوش من نجوا می کند که با دست خیالت مرا به سوی خود بخوان خسته در بستر خویش می آرامم و چشمان خود را به روی رویاهای شیرین باز می نمایم من شکفتن را می خواهم .....برکه های دلم را با بودن ماهیهای عاشق و سرخ می خواهم بوی غم و دلمردگی را نمی خواهم...شعله های آغوش تو مرا به آرامش می رساند تو برایم سرخ تر از هر گل سرخی و داغ تر از هر آتش سوزانی هستی من تکدرختی عاشق و خاموشم که در بستر سبزه زارها به انتظار بارش باران عشق تو می نشینم بر من چه گذشت؟ من خود را غرق در غبار عاشقی می کنم. من در جاده های نمناک دلم به سوی دل بستگی ام می روم در این سکوت سینه ام در این نغمه های سوزناک دلم می توان وجود معشوق را حس کرد که گویی با آوردن نامش مرا تحولی دیگر می بخشد تمام معبرها را برای ورود عشقش گلباران می کنم و بالهای بسته ی خود را به سوی او باز می نمایم زمزمه ی عشق را برایش تکرار می کنم و با نوای عاشقانه به او می گویم ای شبنم لرزان دلم مرا به سوی خود بخوان من به عاقبتی دگر نیندیشم مگر لحظه های طلایی و عطر آگینم که با تو سپری می شود پرتو مهتابت را از من دریغ نکن.......نم نم بوسه های بهاریت را از من دریغ نکن و مرا در آرزوی دیدار روی زیبایت ناکام مگذار. عاشقم من ..عاشق هر چه که نام تو در آن موج می زند + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 * توسط رهـا *
ماهاست كه دفتر دلم را از نام تو سيراب مي سازم ، فصل تو ،يك فصل نو و تولدي سپيد در اين دفتر ميباشد ...با قلم عشق، چشمان زيباي تو را بر برگهاي اين دفتر نقاشي ميكنم و در آن شبهاي ستاره باران و طروات مهتاب را بجا خواهم گذاشت اين شبها ي زيبا را تو به من هديه كردي و غبار تنهايي را از روي قلب من برداشتي اين دل نوشته ها و اين نقاشيها بهانه ي مرا براي با تو بودن بيشتر خواهد كرد . حريم سبز چشمانت چه پاك و بي رياست ، دنياي ترانه هايت چه عاشق و غريبند !!! مي خواهم در اين راه عاشقي خطي را ترسيم نمايم كه جاده ايي باشد براي اين دلهاي عاشق قلب خود را با تمام عشقي كه دارد به يادگار در اين دفتر خاطرات براي تو بجا مي گذارم ميخواهم كه عطر گل ياس را برايت به ارمغان آورم . دلم مي خواهد مژده ي ديدار از سوي تو برايم بيايد و به من وعده هاي شيرين عشق را برساند ... آه كه چه زيباست غزل آمدن تو به سوي من چراغ دوست داشتنت را از پس نيزارها نمايان ساز و كلبه ي خاموش دل مرا روشن بنما بيا و بر آستانه ي محراب عشقم قدم بگذار و ميهمان اين دل مجنون من باش ......طليعه ي صبح زيبا را با تو مي خواهم من تنها زيستن را نمي خواهم ....با تو ،شعر زندگي را براي خود مي سرايم با تو بيهوده بودن را در خود احساس نخواهم كرد اي زيباترين بهانه ي بودن من، بيا تا با هم باشيم و فصل اول اين دفتر را آغاز كنيم و گلواژه هاي عشق زيبايمان را در آن قلم زنيم تو همان كسي هستي كه زندگيم را به دستان پر مهرش مي سپارم و اينك تمام احساساتم را با زيباترين و لطيف ترين كلمات تقديمت ميكنم اي خوشبو ترين عطر زندگي من، بهانه ي زيستن من تويي و بس طلب عشقت را براي هميشه پاسخ خواهم داد و تو را از شوريده حالي رها خواهم ساخت رهــــــــــــا از همینجا از سعید عزیز تشکر ویژه ایی دارم بابت آهنگ وبلاگم که زحمت کشیدن واین آهنگ زیبا رو خوندن و تقدیم به من کردن سعید عزیز سپاس فراوان + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 * توسط رهـا *
|
| ||||||